غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
637
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
نزد ميرزا عبد اللطيف فرستاد و پيغام داد كه فرمانفرماى بلاد و عباد از ميان رفت و ايل و الوسرا سرورى نماند مناسب آنكه تو خلايق را دستگيرى نموده نگذاريكه پريشانى باحوال اردوى ظفر مآل راه يابد و ميرزا عبد اللطيف ملتمس او را مبذولداشته از برانغار بپاى طوق ظفر شعار شتافت صباح روز ديگر كه از هول آنواقعه محنت اثر خسرو خاور گريبان افق چاك زد و جهة سوگوارى حضرت شهريارى لباس نيلگون گردون در برافكنده ع افغان زجهانيان برآمد صيحة صبح محشر و فزع اكبر در عالم اصغر ظاهر گشت و ندبه و نفير امير و وزير و صغير و كبير از اوج فلك اثير درگذشت ماه رويان پلاس شبرنگ پوشيدند و روز آن بود و سلسله مويان رخسار خورشيدآسا خراشيدند و مناسب چنان مىنمود و در آن زمان ميرزا ابو القاسم بابر با فوجى از اصحاب تهور كه مخصوصان او بودند رايت عزيمت بصوب خراسان برافراخت و ميرزا خليل سلطان نيز عازم آن طرف شده ملازمت موكب بابرى را پيش نهاد همت ساخت و ملازمان آن دو شاهزاده در اردو بازار كه در رهگذر واقع بود دست بغارت برآوردند و غبار فتنه در هيجان آمده غوغاى عام برخاست و ميرزا عبد اللطيف سوار گشته و درگردارد و تاخته چند كس را سياست فرمود و به آب تيغ آتشبار كرد آن آشوبرا تسكين داد و دو سه روز در غايت سعى و اهتمام به دارائى رعيت و سپاهى پرداخته قاصدى جهة اعلام آنواقعه بصوب سمرقند نزد پدر بزرگوار فرستاد و روز سوم نعش مغفرت مآب را در محفه نهاده و از يورت قشلاق كوچ كرده روى بصوب خراسان نهاد و بعد از قطع يكدو منزل جمعى از مردم شرير جاهل بشاهزاده رسانيدند كه مهد عليا گوهرشاد آغا با امراء ترخانى اتفاق نموده قصد غدرى دارد و چون شاهزاده از نشانهء جنون بهرهء تمام داشت و وفور محبت جده را نسبت بميرزا علاء الدوله ميدانست اينسخن را باور كرده بميانخوار رى و سمنان در سلخ ذى حجه مذكور جهات مهد عليا و ترخانيان را بباد غارت و تاراج داد و از هركس كه ايمن نبود او را بند فرمود از جناب مقرب سلطانى امير نظام الدين علشير استماع افتاده كه ميرزا عبد الطيف در نهب اسباب حشمت مهد عصمةمآب بمرتبهء مبالغه نمود كه چون كوچ واقعشد آن جناب الاغى نيافت كه سوار شود عصائى بدست گرفته پياده قدم در راه نهاد در آنحال يكى از نوكران امراء برلاس بدانجا رسيده اسب خويش پيش كشيد تا مهد عفت شعار سوار شد و چون ميرزا عبد اللطيف بدامغان رسيد داروغه آنجا در شهر تحصن جسته اظهار مخالفت نموده شاهزاده بعد از محابه و محاصره قهرا قسرا شهر را گرفته در آن بلده غارت عام بوقوع انجاميد و ميرزا عبد الطيف از دامغان ببسطام رفته در آن مقام شنيد كه ميرزا يابر باستدعاء امير هندو كه بجرجان شتافته بر سرير پادشاهى تمكن يافته لاجرم عازم آنصوب شد و باز فسخ عزيمت نموده اردوى نصرت شعار بصوب سبزوار در حركت آمد در اثناء راه خبر رسيد كه امير سلطان شاه برلاس با ديگر امراء كه باردوى ميرزا سلطان محمد رفته بودند مراجعت نموده عازم ملازمتست مگر امير شيخ ابو الفضل كه هم آنجا توقف فرموده